ريچارد باخ
Wednesday, August 2, 2006 10:57:42 AM
11.حکيم زبان گشود که : "به کهن روزگاران، جانداران در ژرفابهای بستر رودی زلال چون اشک میزيستند .
12.روانآب، جارونرمه بدست، فراز خرد و کلان، فقير و دارا، نيک و ابليس. پاکشان به راه خود می رفت و تنها درخشناکی اشک خويش میشناخت.
13.کفرود نشينان، پنجه در انداخته به خس و خرسنگ، زيستگاه و پناه حيات يافته بودند، که چنين بود رسم زندگيشان و سکون آموزه زيستنشان.
14.باری ازميان آنان يک تن ندا در داد، چنگم دگر خسته است از رفتگاری آب و پنجه انداخت. با چشم نمیتوانمش ديد، اما باور دارم که آب راه خود میشناسد. خوشا به راه رود رفتن. هرچه باداباد. چنين به ژرفا چنگ ماندگاری بستن، ويرانم میکند.
15.ديگران، خندهزنان گفتند: نادان! طرفه! روانه با رود شدن همانا و پاشيدن و ويرانگی بر خرسنگها و مرگ را پذيره شدن در رواناب که میستاييش همان!
16.آن يک، اما اعتنايش نبود. دم فروداد و چنگ واکرد و به آب زد، بی درنگ گسستو فرو پاشيد.
17.هيهات، با گذر زمان هرچه از چنگ در انداختن با خس و خرسنگ تن می زد، رواناب از ژرفايشبر کند و به فراز برد، آنک نه ويرانگی بود، نه گزند.
18.جنبندگان کف رود که ناشناس يافتندش، بانگ برآوردند: بنگريد، معجزه همچو ماست و به پرواز در آمده! بنگريد منجی را !
19.آن يگانه بر رواناب به آنان گفت: نه منجيم بيش از شمايان، رود سر خوش از رهانيدن ماست، اگر دل به رفتن سپاريم، چنين سفری دلسپرانه سفری را چه حذر!
20.اما فريادهای چنگ بر خرسنگان همچنان میخواندندنش، منجی ما ! و آنگاه در ديگر تازه نگاهشان او از اين در گذشت و رفت و آنان که به ماندگاه تنهايی و امانده بودند سينهشان ساز افسانه بر گرفت که آری منجی بود و ...
12.روانآب، جارونرمه بدست، فراز خرد و کلان، فقير و دارا، نيک و ابليس. پاکشان به راه خود می رفت و تنها درخشناکی اشک خويش میشناخت.
13.کفرود نشينان، پنجه در انداخته به خس و خرسنگ، زيستگاه و پناه حيات يافته بودند، که چنين بود رسم زندگيشان و سکون آموزه زيستنشان.
14.باری ازميان آنان يک تن ندا در داد، چنگم دگر خسته است از رفتگاری آب و پنجه انداخت. با چشم نمیتوانمش ديد، اما باور دارم که آب راه خود میشناسد. خوشا به راه رود رفتن. هرچه باداباد. چنين به ژرفا چنگ ماندگاری بستن، ويرانم میکند.
15.ديگران، خندهزنان گفتند: نادان! طرفه! روانه با رود شدن همانا و پاشيدن و ويرانگی بر خرسنگها و مرگ را پذيره شدن در رواناب که میستاييش همان!
16.آن يک، اما اعتنايش نبود. دم فروداد و چنگ واکرد و به آب زد، بی درنگ گسستو فرو پاشيد.
17.هيهات، با گذر زمان هرچه از چنگ در انداختن با خس و خرسنگ تن می زد، رواناب از ژرفايشبر کند و به فراز برد، آنک نه ويرانگی بود، نه گزند.
18.جنبندگان کف رود که ناشناس يافتندش، بانگ برآوردند: بنگريد، معجزه همچو ماست و به پرواز در آمده! بنگريد منجی را !
19.آن يگانه بر رواناب به آنان گفت: نه منجيم بيش از شمايان، رود سر خوش از رهانيدن ماست، اگر دل به رفتن سپاريم، چنين سفری دلسپرانه سفری را چه حذر!
20.اما فريادهای چنگ بر خرسنگان همچنان میخواندندنش، منجی ما ! و آنگاه در ديگر تازه نگاهشان او از اين در گذشت و رفت و آنان که به ماندگاه تنهايی و امانده بودند سينهشان ساز افسانه بر گرفت که آری منجی بود و ...




