Tuesday, February 16, 2010 6:53:56 AM
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه درآورد و باعثشد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود... مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد...
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی.
هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی، به دنبال رویاهایت برو و به ندانستنی های اطرافیانت فکر نکن.
منبع:www.fara.ir
Tuesday, February 16, 2010 6:36:06 AM
خانمی با لباس کتان راهراه و شوهرش با کتوشلوار نخنماشدهی خانهدوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلی راهی دفتر رئيس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد اين زوج روستايی هيچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به آرامی گفت: مايل هستيم ریيس را ببينيم. منشی با بی حوصلگی گفت: ايشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد: ما منتظر خواهيم شد...منشی ساعتها آنها را ناديده گرفت، به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. امااين طور نشد
. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم ریيس شود، هرچند که اين کار نامطبوع بود که همواره از آن اکراه داشت. و به ریيس گفت: شايد اگر چند دقيقه ای آنان را ببينيد، پی كارشان بروند. رئيس با اوقات تلخی آهی کشيد و سر تکان داد. معلوم بود شخصی با اهميت او، وقت ملاقات با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسی کتان و راه راه و کتوشلواری خانهدوز دفترش را به هم بريزد، خوشش نمی آمد. ریيس با قيافهای عبوس و باوقار، سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت: ما پسری داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. او اينجا راضی بود. اما حدود يک سال پيش در حادثهای کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايی به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. رئيس تحت تاثير قرار نگرفته بود او يکه خورده بود... با غيظ گفت: خانم محترم ما نمیتوانيم برای هرکسی که به هاروارد میآيد و میميرد، بنايی برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان ميشود! خانم به سرعت توضيح داد: آه، نه. نمیخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهيم!؟ ریيس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانهدوز آن دو را برانداز کرد و گفت: يک ساختمان! میدانيد هزينهی يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمانهای موجود در هاروارد هفتونيم ميليون دلار است. خانم يک لحظه سکوت کرد. ریيس خشنود بود. شايد حالا میتوانست از شرّشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آيا هزينه راه اندازی دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟ شوهرش سر تکان داد. قيافه ریيس دستخوش سردرگمی و حيرت بود.
آقا و خانم «ليلاند استنفورد» بلند شدند و راهی پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند، يعنی جايی که دانشگاهی با نام خودشان و پسرشان ساختند: دانشگاه استنفورد، يادبود پسری که هاروارد به او اهميت نداد.
منبع:www.fara.ir
Tuesday, February 9, 2010 6:17:00 AM
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارارا
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سرودست وتن وپارا
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند وبخارارا
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح واعضارا
سرودست وتن وپارا به خاک گور میبخشند
نه بر آن ترک شیرازی که دست آرد دل مارا
شهریار
Saturday, January 30, 2010 8:34:33 PM
تلویزیون های "ال جی"که از طریق راه زمینی از مرز عراق وارد میهن عزیزمان میشوند،از طرف سرویس های اطلاعاتی(سیا وموساد)مجهز به دوربین مخفی ومیکروفن مخفی می شوند.واطلاعات دریافتی خود را به گیرنده های مورد نظر خود ارسال میکنند
مراقب باشید شاید شما هم یکی از این جاسوسها را درخانه داشته باشید!؟!؟!؟!؟!؟
Tuesday, December 15, 2009 5:56:18 PM
به اندازه تمام کسانی که دوستت دارند،دوستت ندارم
به اندازه تمام کسانی که به تو عشق می ورزند،از تو متنفرم